پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

پارسا و مهرسا

ديگه نميتوني.......

فكر كنم  قبل از اينكه من به دنيا بيام و شايد هم الان يكي از كارهاي مورد علاقه مامانم بافتني بوده يك عصر پاييزي مامان تصميم ميگيره كه شروع به بافتن كنه اما من مثل يك پيشي تا گلوله نخ رو ديدم از خود بيخود شدم و كاري كه نبايد انجام ميشد شد ...
30 مهر 1390

لباسهاي من

امروز صبح كه از خواب بيدار شدم هوا كمي خنك بود مامانم يكي از لباسهامو كه استينش بلند بود تنم كرد كه ديد يك اتفاقي افتاد  بله اون لباسه كوچك شده بود  چجوري ميشه كه يك لباس كوچك ميشه ؟ نميدونم شايدم من بزرگ شدم ؟ در هر صورت به خاطر كوچك شدن لباسها يا بزرگ شدن من كلي از لباسهامو ديگه نميتونم استفاده كنم . اما دوست دارم حتما در مورد كوچك شدن لباسها تحقيق كنم چونفكر كنم سوال خيلي از بچه هاست  خلاصه همينطور كه تو عكسم پيداست اين لباس ديگه براي من استين بلند نيست !!!!!!!!!!!!! ...
26 مهر 1390

نمايشگاه كاملا تخصصي

يكروز مامانم گفت امروز نمايشگاه بريم حالا نمايشگاه چيه من نميدونم فقط احساس كردم كه ميخوايم بريم دد و من خوشحال شدم مامانم كارهامو كرد و اين شكلي شدم بعد رسيديم به نمايشگاه تا وارد محوطه شديم فهميدم كه همسنهاي من اينجا زياد هستن خلاصه وارد سالن شديم كه متوجه شدم كه خيلي جاي خوبي چون تا وارد شديم يك بادكنك قرمز دادن به دستم ومن كلي ذوق كردم بعدش كه مامانم چند تا اسباب بازي فكري برام خريد كه فهميدم به مناسبت روز كودك برام خريده وبعدشم گشتيم و گشتيم ومن مثل يك كارشناس خبره دوست داشتم همه چيو امتحان كنم تازه بادكنكم كه از دستم افتاد ميخواستم براي بقيه رو بگيرم كه بابام رفت يكي ديگه برام گرفت تازشم عمو فيتيله اي ها اومده بودند اونجا وبرنا...
26 مهر 1390

تولد هشت ماهگي

فقط چهارتا كيك ديگه پخته بشه من يك سالم ميشه ومامانم ديگه هر ماه برام كيك تولد نميپزه اينم كيك تولد هشت ماهگي من كه يك مدل خوشگله واينم من و كادوي تولدم و كيكم در ضمن من در پايان هشت ماهگي 10.200 وزنم بود 72 قدم بود و و  اخه روم نميشه  بگم باشه ميگم هنوزم چهاردست و پا نميرم ............حتي سينه خيز مامانم هم ميگه عيب نداره پسرم  البته دكترم هم گفت كه حالا حالاها وقت دارم تا ياد بگيرم به قول بابام  كه ميگه آخه اين بچه همش خوابه كي وقت داره براي راه رفتن عيبي نداره من كه اينطوري خيلي دوست دارم آه هر جا بخوام برم منو بغل ميكنن و من به مقصد ميرسم ...
20 مهر 1390

شکار لحظه ها

نمیدونم توی این مدت کوتاه زندگیم چندتا عکس از من گرفته شده اما خوب میدونم که هر حرکت من از زیر لنز دوربین مامان وبابا رد نمیشه مگر اینکه ثبت بشه حتی در خواب هم که هستم اونم خواب شبانه که من عاشقش هستم ...
9 مهر 1390

اولین غذای دریایی

بازهم یک اولین دیگه اقای دکتر به مامان گفته بود از 8 ماهگی به بعد میتونم ماهی بخورم مامانم هم چند روز مانده به پایان 8 ماهگی این دستور پزشک رو انجام داد نمیدونم چی بود ولی من که خیلی دوستش داشتم فقط میشنیدم که مامان میگه همون ماهیست که تو اب شنا میکنه  بخور ببین چقدر خوشمزست ومن هم که نیازی به این همه تشویق نداشتم و هر دست ماهی داری رو میخوردم شما هم بفرماییدناهار ...
9 مهر 1390

گردش

برای دومین بار با دوستهای اینترنتیم رفتم پارک خیلی جالب بود البته برای من زیاد فرقی نمیکرد با دوستهای همسنم برم بیرون یا تنها مهم بیرون بودن وبقول علما دددد بودن خوب وجالب بود حالا ازهمه جالبتر اینه که مامانم منو ازخواب بیدار کرده تند تند میوه بهم داده و بعد کارامو کرده که بریم بیرون اینم عکس خواب الوی من قبل از رفتن واینم چندتا از دوستام که امیدوارم تا سالهای دور باهم دوست باشیم یادم نیست کدوم مامان مهربونی داره مارو میخندونه دستش درد نکنه (این  تشکر از طرف مامانم بود) ...
9 مهر 1390

فصل جدید

با شروع این هفته دیدم اتفاقات جدیدی تو خونه داره میافته : یک برگ از تقویم کنده شد خیلی حیف شد اخه من اون عکسشو که سه تا بچه بودند خیلی دوست داشتم لباسهای استین کوتاه وشلوارک هام تقریبا جمع شدند و لباسهای استین بلند وشلوارهای گرم اومدند رو یکم هم فکر کنم مامانم یکجوری شده اخه دیروز رفت یک کتاب خوشگل اورد و شروع کرد به خوندن اما شعراش مثل کتابهای خودم نبود بعدا مامان گفت که عاشق این کتابه و خیلی از شعراشو هم از حفظه و بعد برای اینکه من از خماری در بیام گفتش که این دیوان حافظ هستش و اینطور که از  شواهد بر میاد قراره هر روز ساعت حافظ خوانی داشته باشیم اره انگار  فصل عوض شده و فصلی که مامان عاشقش رسیده  وهمه این تحولات رو...
4 مهر 1390

مهماني بزرگ

چند روز بود كه مامانم در تدارك تهيه لباس براي من بود ميخواستم بگم مامان آخه من انقدر لباس دارم ،ديگه لباس نميخوام كه فهميدم نه مثل اينكه خبرهاي جديديه ،آخرش هم مامان جونم برام لباس خريدش (چون مامان نميتونه  به راحتي لباس انتخاب كنه ) خلاصه لباس جديدها را تنم كردن ورفتيم يكجاي شلوغ ،خيلي شلوغ كه به خاطر حفظ موازين اخلاقي از گفتن جزييات معذورم.........   اولش كلي از ديدن شلوغي فقط تعجب كرده بودم وبه قول مامان رفته بودم رو silent  و همه كلي بامن عكس گرفتن ، بعد هم رفتم پيش باباجون تو مردونه اونجا هم همه با من بازي كردن و بعد دوباره رفتم پيش مامان ودر حالي كه همچنان سر و صدا زياد بود من ديگه خسته شدم و ناگهان........ ....
2 مهر 1390
1